blogs Templates for your blog persianblog persianweblog
رقص در سلول انفرادی


music

به یاد او
 

یادش بخیر

چند ماه پیش یه همچین روزی بود که پشت در(سی سی یو) نشسته بودم 

بغضم ترکیده بود و با گریه واسه سلامتیت دعا میکردم

آخه میترسیدم از دستت بدم

خیلی وقته گذشته و تو سلامتی ولی من باز امشب گریه کردم 

نمیدونم چرا

ولی خوشحالم که همچین بابای گلی دارم

 

 پ.ن.فکر کنم بابا بهانه بود واسه اشک ریختنم٬آخه امروزدوازدهمین سالگرد مامانه

 

اعدام
 

تنها من بودم و یک زندگی لعنتی که لحظه به لحظه تیره تر می شد!
تا جایی که انقدر احمقانه به نظر امد که.....













درست چله زمستان...
جوخه های اعدام...
و من به پیش میروم صبور،سنگین و استوار...

                                            (پایان)

 

 
 

آمدی امشب...

و من از پشت ميله های سرد سلول انفرادی ام

عطر قدمهای تو را استنشاق کردم

و به دنبال گيسوان مواج و نمدارت

 پا به؛

سردی شب گذاشتم ...

 

 
 

شکوه آن لحظه ها را فراموش نمی کنم.

آن روزها و لحظه ها که چشمهايت

مرا تا اوج خوشبختی سوق می داد.

اينک در دريای خاموش نگاهت به انتظار نشسته ام

تا دوباره امواج آن به طلاطم در بيايد و مرا غرق در خوبی هايت کنی...

اگرچه نگاهت خاموش است٬اما من هنوز در روياهايم

 به وضوح روشنی ماه را در آن می بينم.ای کاش روشنی

دوباره به مهمانی چشمهايت می امدو مرا از اين همه رنج و نا اميدی

نجات می داد.کاش روزهای با هم بودن دوباره تکرار می شد مادر خوبم .

 

 
 

می دانم انده مرگ من

کسی را در هم نخواهد شکست.

و باور دارم که روز مرگ من شادی بزرگتری

 از روز ميلادم برايشان به ارمغان خواهد آورد...!

 

 
 

عمريست برايمان متل می گويند

تلخيم و هی از عسل می گويند

با عشق بدند و دوستت دارم را

يک چيز چرند مبتذل ميگويند...!!!

 

 
 

فريادم را

در حنجره پنهان می کنم

برای روز مبادا

روزی که صدا را در بازار سياه می فروشند

آن گاه من سکوتم را می شکنم

و به فريادم چوب حراج می زنم...

 

 
  من یک یاغی ام
به شدت زندگی می کنم
و دیوانه وار می زیم
و زیر هجوم وحشیانه نگاهها به پیش میروم
و با این حال هنوز تنهایم
همچون هابیل و قابیل
یک بازی بی رحمانه
با زندگی خواهم داشت و در امتداد اصالت خورشید به پیش خواهم رفت
من یک زمینی ام
که احساس غربت زده زمین رهایش نمیکند
دنیاچه سرد شده . بسیار تهی و خالی
و من اینجا هستم
تنهای تنها
پس برای زندگی مبارزه میکنم
 

 
  حجاب ریخته در هرم نگاهت
فرمان ایستم میدهد
چه مسیحانه
بر صلیبم کشیدی
و چه سرد و تاریک
مصلوبم
بر سنگفرش چهار راه نگاهت.
 

 
 

نگاه هامان

              به انتهای عظمت خورشيد ميرسند

و من و تو دست دردست هم

                       رو به سوی افق های تازه........

 

 
 

چه سرد و وحشتناک

                           بی عاطفه ای کوه

                                                   در نکاه مردابی يیر

 

تجلی یا فریاد اندیشه یک موج

                                       در نگاه طوفانی دریا

 

کجا گناه را احساس کردی؟

                                  و در کدام کوره راه نجوا را آموختی؟

 

چشمهای معصومت را

                               به کدام نگاه دوخته ای ؟

 

که این چنین

                      يینه بسته است نگاهت.

 

 

 
  بت هایم را
یکی یکی می شکنی
تبر را بر دوش کدام غزل ام
می اویزی؟
 

 
  ترسم از همهمه ی باد وسکوت باران نیست
شاید هم ریخته همچون برگ زرد
نه خیالت عمرم
صحبتم از ترس است
واژه ها دوست ندارند بمانم.....
 

 
  زمان آبستن حوادث است
بیست سال تا توست
تمام عمر من
با کوچ عقربه ها
ثانیه ها را مرور می کنم

و بی تو بودن را با تمام وجودم حس می کنم...
 

 
 

انفجار خنده هایت دلم را می لرزاند

اینک مرگ مدل ایستاده برایت با داسی خونین

شکارتازه اش را می يابد

زمین موج بر میدارد:

ترک می خورد:

نه؟

جهان به وسعت دست تو نبود:

مرگ

حجم تو را به خود افزود.

 

 
 

سوار بر اسب در کدام باران امدی:

که تمام مشقهایم را خط زدی!

 

 
 

برای من يک اسطوره بود

درد تمام وجودش را فرا گرفته بود و رنگش زرد شده بود

او روی تخت بيمارستان قهرمان تر و دلاور تر از يک سردار دردمی کشيد و  می سوخت............

و خدارا صدا می کردتا به او صبر دهد تا بتواند

دردها را تحمل کند

 

 
 

دلم میخواهد به سرزمین دیگری بروم

به دنیایی دیگر...

به جایی که یشت دیوارهایش هیچ نگاه سردی به چشمانش خیره نشود

به دنیایی که هیچ کوچه بن بستی نداشته باشد

دنیایی که سرسبزی درختانش ابدی باشد

و بهارش بی یایان...

دنیایی که در آن: همه ی صداها فریاد بودن را تجربه کنند

دنیایی که گورستانهایش هم میعادگاه تمام عاشقانی باشد

که عشق را در یشت دیوار زندگی می جویند

دنیایی که متروکه هایش ازکاخهای این دنیا مجلل تر باشد

دنیایی که رسیدن به ان برای من فقط یک رویاست

خورشید بتاب!بها ر دریشت در با غ از سرما یخ زده است!

ستاره ها در اسمان سرد و خاموش یخ زده اند

قلبها یخی شده اند و دلها هم همینطور.

خدایا مرا از این دنیای یخی برهان!

در رهایی با مرگ شاید ارامش بیابم

که در زندگی نیافته ام...

 

 

 
 

و من اينجا هستم؛ در نهايت ژرفا

با افکاری خاموش

اين همه خورشيد؛اين همه دريا

ايا عقلم را از دست داده ام؟

شايد راه درست را پيدا کرده ام

و تنهايی همه ی انچه به ان نياز دارم

تا در ان گم شوم

راه ديگری برايم نمانده!

 

 
 

مرگ بر اثر خشم و اندوه زياد:

تولدی جديد برای نفرينی هميشگی است

 

منوي وبلاگ
: شمارنده
 
لینک دوستان
امتیاز من در گوگل
http://