|
دلم میخواهد به سرزمین دیگری بروم
به دنیایی دیگر...
به جایی که یشت دیوارهایش هیچ نگاه سردی به چشمانش خیره نشود
به دنیایی که هیچ کوچه بن بستی نداشته باشد
دنیایی که سرسبزی درختانش ابدی باشد
و بهارش بی یایان...
دنیایی که در آن: همه ی صداها فریاد بودن را تجربه کنند
دنیایی که گورستانهایش هم میعادگاه تمام عاشقانی باشد
که عشق را در یشت دیوار زندگی می جویند
دنیایی که متروکه هایش ازکاخهای این دنیا مجلل تر باشد
دنیایی که رسیدن به ان برای من فقط یک رویاست
خورشید بتاب!بها ر دریشت در با غ از سرما یخ زده است!
ستاره ها در اسمان سرد و خاموش یخ زده اند
قلبها یخی شده اند و دلها هم همینطور.
خدایا مرا از این دنیای یخی برهان!
در رهایی با مرگ شاید ارامش بیابم
که در زندگی نیافته ام...
|